اینجا...حضور...خوشحالی
بابام یه مقدار به نسبت زیادی (البته به زعم من ) پول ریخته بود تو کارتم...واسه پول سالن مطالعه و مدرسه و تهش پنجاه تومن میموند برای خودم که نصفش پول یه جزوه ای میشد...
امروز رفتم پول مدرسه رو بدم ،فهمیدم صد تومن اضافه دارم...بخشیده شد به خودم...
و امروز و من و حنا و آبان و قدمگاهی و پردیس کتاب و شیرینی فروشی طباطبایی...الان مقدار کمی ازش مونده...اما...اما هزار برابرش حال من خوب شد
خیلی...حتی وقتی دنبال اخرین اوتوبوس دویدم...
به نظرم امشب و برنامه هایی که جور شد،حال خوبی که پیدا شد اتفاقی نبود و کار خدا بود واقعا...
منم امشب که دیدم خدا دست و دلش از همیشه باز تره...گفتم..و فقط گفتم و فقط خواستم...تو کوچه ای که عاشقشم قدم زدم و بهترین خونشو از خدا خواستم...سوگند رویاهام تو سال دیگه این موقع ها رو خواستم...و حال خوب برای همه...
برای هرکی اینو میخونه،امشب خدا دست و دلش بازه..دست و دلتون باز کنین و نا ممکن ترین چیزها رو بخواین و بدونین خدا ندار نیست...
امروز رفتم پول مدرسه رو بدم ،فهمیدم صد تومن اضافه دارم...بخشیده شد به خودم...
و امروز و من و حنا و آبان و قدمگاهی و پردیس کتاب و شیرینی فروشی طباطبایی...الان مقدار کمی ازش مونده...اما...اما هزار برابرش حال من خوب شد
خیلی...حتی وقتی دنبال اخرین اوتوبوس دویدم...
به نظرم امشب و برنامه هایی که جور شد،حال خوبی که پیدا شد اتفاقی نبود و کار خدا بود واقعا...
منم امشب که دیدم خدا دست و دلش از همیشه باز تره...گفتم..و فقط گفتم و فقط خواستم...تو کوچه ای که عاشقشم قدم زدم و بهترین خونشو از خدا خواستم...سوگند رویاهام تو سال دیگه این موقع ها رو خواستم...و حال خوب برای همه...
برای هرکی اینو میخونه،امشب خدا دست و دلش بازه..دست و دلتون باز کنین و نا ممکن ترین چیزها رو بخواین و بدونین خدا ندار نیست...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 20:59
توسط ....
|