تو را جان مادرت بار دیگر خاطرات را به فنا مده!
چند شب پیشا باز سرورهای بلاگفا قاطی کرده بودند.
ترسیدم مثل دفعه ی قبلی یهو سال ها خاطرات مون رو به فنا بدن واسه همین نشستم که از آرشیو بک آپ بگیرم و توفیق اجباری ای شد که تا اولین پست این وبلاگ برم عقب.
خداوندا که ما چه شب و روزهایی رو گذروندیم.
دبیرستان، کنکور، پشت کنکور، مشکلات خانوادگی، مواجه شدن با پدیده ی مهاجرت کسایی که دوستشون دارم، خاطرات خوب، آرزوهای برآورده شده، شرایط رو به بهبود، دانشگاه، شیراز و روزهایی که باورم نمیشد واقعا شیرازم و بعد بیشترین چیزی که نوشتم غمه و غم.
که خب حیفه واقعا چه قدر جای مسخره بازی هامون با زهرا، تحلیل ها با مریم و منصور ، خاطرات خوب و روزهایی که عاقل شدم و از چیزهایی بد گذر کردم توی این آرشیو خالیه.
کاشکی میتونستم به خودم قول بدم که از این به بعد همه چیز رو بنویسم اما واقغیت اینکه گاهی بازکردن پنل مدیریت بلاگفا یکی از سخت ترین کارهای دنیاست :(((
ضمنا چه قدر جای دوستایی که اوایل این وبلاگ با هم اینتراکشن داشتیم و کم کم پراکنده شدیم خالیه الان !گلی ، آقای دندانپرشک، بی نام ،رحما، ژیوالس، بنده و... :(