یک سال، به بیست اسفند عزیزم.

امروز با مریم صحبت می‌کردیم و اشاره کرد که: پشمامش از اینکه من بعد از یک سال رها نمیکنم.

امشب ساعت که از ۱۲ بگذره دقیقا میشه یک‌سال، از اون روزی که باهم رفتیم چالیدره، کیک شکلاتی برده بودم، حرف زدیم و برگشتنا دور میدون مادر تو یک تاریکی عجیب غریب شروع کردم به صحبت کردن؛ با فعل جمع حرف میزدم و تمام چیزایی که حفظ کرده بودم یادم رفته بود.

افسوس که بعید بدونم بازم در زندگیم بتونم اون سوگندی باشم که با تو( برای تو؟!) بودم.جسور و نترس و خوشحال.

حرفام که تموم شد، بهم گفت چشمام‌ رو ببندم و بعدش اون جعبه موسیقی که ماه‌ها قبل گفته بودم دوستش دارم رو بهم داد،همونی که دیروز تو تمیز کردن کتابخونه دیدمش و دنیایی که سعی می‌کردم از صبحش آوار نشه، شد. آوار شد. حرفای خوبی شنیدم و چیزهایی بدی دیدم.حیف که لحظه‌های خوب زندگی من همیشه موازی با یک غم خیلی بزرگن.

حیف که اینا رو با خوشحالی نمی‌نویسم؛ میشد باشی که الان آینده برام سخت و پرچالش باشه ولی تاریک نباشه، تموم شدن درسم و برگشتن به این شهر برام شده عزا.چطوری برای همیشه برگردم و تو برای همیشه نباشی؟

در تلاشم قبل از دیوانه شدن یه کاری برای خودم و آرامشم بکنم که البته اونم در نوع خودش دیوونگیه ولی خب، چاره چیه، اصلا پناه بر دیوونگی اینهمه عاقل بودم و چه ثمر؟

ایشالا که تا آخر هفته اوکی میشه ؛)

وقتی میام تو این شهر میفهمم چه قدر دلم برات تنگ شده، چه قدر میخوام کنارم باشی، هربار از کوچه رد میشم برمیگردم اونجایی که بار آخر وایستاده بودی رو نگاه میکنم و قلبم مچاله میشه.

هر لحظه‌ای که کسی حواسش بهم نبوده بی اختیار اشک ریختم که من چه‌قدر دلم برات تنگه.

این بغض که داره خفه‌م میکنه؛ چطور آدمی که یک روز اونقدر باعث خنده و آرامش و حال خوبت بوده، میتونه اینطوری دست روی گلوت بذاره، چطوری اینقدر سنگ دل‌اید؟ چطوری می‌تونید موجب این میزان حال بد در آدم‌ها باشید.

چطوری اهمیت نمی‌دید؟ چطوری اینقدر ساده و آسون دل می کنید؟ چطوری همه‌چیز یادتون میره؟ چطوری اینقدر ساده و نرمال به زندگی ادامه می‌دید؟ چرا یه استوری سین نزدن من رو دیوانه میکنه؟

پارسال ابن موقع ها، خدایا پارسال این موقع ها کی فکر میکردم این آدم سال بعدش بتونه اینقدر عمیق قلبم رو بشکنه.

خیلی خیلی طولانی

روزی که قرار شد آدرس اینجا رو به یاسین بدم، نشستم نوشته های خودم رو خوندم و اون هایی که درشون حرفی از احسان بود، ثبت موقت کردم و توی عنوانش اضافه کردم: برای یاسین.

"برای یاسین" توی زندگی من صرفا دو کلمه، رو به روی عنوان بعضی پست های وبلاگم نبود، اکت بود، یه چیز واقعی توی دلم بود؛ محدود به تلاش برای پاک کردن گذشته م نبود، راجع به آینده هم بود.

حالا دارم تمام اون نوشته ها رو میخونم و میبینم که بعضی هاش چه التیامی برای درد های این روزهاست، که اگر اونها گذشته، پس اینه هم میگذره.

یه جا نوشتم که: عکس هات رو میبینم و از خودم می پرسم دوست داشتنت چه شکلی بود؟

یا یک نوشته دارم طولانی، برای آبان 99 و به نظر خوم بی نهایت زیبا و یه قسمت هایی ش اینه:

واقعیت اینکه امروز، دلم لرزید که شیراز بدون دوست داشتن تو چه شکلی میشه، شب‌ها ، قدم زدن تو محوطه ،رفتن به بوفه ی خوابگاه هشت و موزیک گوش کردن با چه فکری میگذره؟
یا وقتایی که از هر نقطه‌ی شهر چشمم به مفتح میفته ؟

چشمام رو که میبندم دیگه صورتت یادم نیست یا تموم شبهایی که فکر کردم اگر فردا که چشمام رو باز کنم خبری از تو نباشه میمیرم و نمردم.

اما انگار وضعیت من و تو واسه همیشه رو حالت دلتنگی تنظیم شده ، یه موقع‌هایی واسه خودت دلتنگ بودم؛
الان برای حس و حال خودم وقتی دوسِت داشتم.

نمیدونم حالا که برگردم شیراز، وقتی سرم رو به سمت آسمون میگیریم و ستاره‌هایی رو میبینم که تو آسمون مشهد اصلا دیده نمیشن، اگر بازم یکی‌شون برام چشمک بزنه ، چی آرزو میکنم که تو و اسم‌ِ تو خواسته پذیرفته نشده‌ی من بودید تو لحظه‌هایی که بقیه میگفتن ،آرزوها پذیرفته میشن :)

دلم تنگ میشه واسه اون نیمچه‌استرس همیشگی تهِ دلم موقع اومدن تو محوطه‌ی دانشگاه، واسه چشم هام که همش میگشتن شاید تو رو ببینند ، کوتاه و از دور ، تویی که وقتی هزار و چهارصد کیلومتر ازت دور بودم ، بهم نزدیک تر بودی.

فقط بگم ، کاش یه بار دیگه تو زندگیم ، قلبم واسه یکی که ارزش داره، مثل اون بارهایی که تو رو دیدم بزنه ؛)

مدتها بعد، شاید یک ماه قبل از دیدن یاسین احسان یه شعر برام فرستاد:

در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم

دیدمش،لایکش کردم و چیزی نگفتم ولی با خودم تکرار کردم از قشنگی های دیر و دور :)

تقریبا یک سال بعد از اون نوشته ی بالاتر از شعر، یاسین به طور جدی وارد زندگی من شد، از لحظه اول ازش خوشم اومد و این مدلی بودم که: همینو بپیچید من میبرم / یا مثلا let’s give love another chance، اما هرگز قلبم حتی یکبار مثل اون وقتا نزد.

هرچی گذشت حضورش لذت بخش تر شد،یادمه یه جایی براش نوشته بودم ( احتمالا تو نوشته های همین وبلاگ) :من فکر نمی کردم هنوز شور و شوقی مونده باشه و من گفتن جملاتی که پشتش دوست دارم هست رو هنوز بلد باشم.

عاقل تر بودم، تند نزدن قلبم برام مسئله نبود، فکر تغییر بودم و زندگی ساختن؛ محوطه ی خوابگاه به جای قدم زدن های همراه با ناراحتی پر شد از خاطرات تماس های تلفنی با یاسین، بعد ها حتی بدون اینکه یاد احسان بیفتم از ستاره های آسمون شیراز با یاسین صحبت کردم.

اوایل بهمن پارسال، من شیراز بودم و یاسین تهران، احسان اصرار کرد همو ببینیم و این نوشته بخشی از پست اون شب توی وبلاگه که فعلا ثبت موقته:

اینکه حسم چیه رو نمیدونم، کنارت خندیدم و بهم خوش گذشت و همین.

هزاربار لعنت بر "تکیه بر رفتارها"، اما من حس کردم که برای تو و در قلب تو همه چیز تموم نشده؛ لااقل تمومِ تموم نشده :)

به دیانا هم گفتم، که هرچند خودپسندانه، اما حس کردم که هنوزم دوستم داری اون گفت که خودپسندانه نیست چون من باشعورم، بالغم و زیبام :))) بد نباشه پز دوستامون رو ندیم :)

در نهایت وقتی برگشتم، سردرگم ترین آدم دنیا بودم، در حال کنکاشِ عمیق ترین قسمت های قلبم و وجودم دنبال جواب این سوال که حالا چی میخوای؟

حالا که چندین ساعت گذشته میخوام به خودم یادآوری کنم که تو دلیل سخت ترین روزهای زندگیم، طولانی ترین گریه هام ، بیشترین خواسته هام از خدا و کورکورانه ترین امیدواری هام بودی؛ من مواظب خودم هستم و دیگه هیچ وقت در برابر تو در موضع ضعف قرار نمیگیرم.

یادمه اون شب یه بهانه جورکردم زنگ زدم به یاسین و جهان آروم شد، ولی آره آقای قاضی من باید دنبل بهانه میگشتم که باهاش حرف بزنم.

امشب یک قاصدک برداشتم و فوت کردم و زیر لب نگفتم: یاسین، گفتم: آروم باشم.

میخوام آروم باشم و از سین نزدن استوریم، وقتی آنلاین بودی بهم نریزم، میخوام آروم باشم از اینکه تولدمم تبریک نگفتی بهم نریزم، میخوام از آینده نترسم، از مشهد برگشتن نترسم و مثل مهر تا حالا، شیش ماه خودم رو از خونه محروم نکنم.

میخوام آروم باشم و به این فکر نکنم آیا بازم کسی خواهد بود که منظور من/ما رو از واژه ی "صحیح بخاری" متوجه بشه؟

میخوام آروم باشم و این خاطره یادم نره:

هفته ی پیش مریم داشت تعریف می کرد که احسان رو توی سلف دیده و اون بهش گفته که چرا تولدش رو بهش تبریک نگفته بوده؟( مریم،تولد احسان رو.)

و این دومین سالی بود که از فراموش کردن تولد احسان، به غایت جا خوردم، تاریخی که ماه ها، همراه با تاریخ تولدخودم رمز گوشیم بود.

تو خواب نمی دیدم، تو خواب هم نمی دیدم چنین روزی رو.

پارسال همین روزا که احسان پیام داده و گله تبریک نگفتن تولدش رو به خودم کرده بود،همون موقع با خودم فکر کرده بودم که شت واقعا من 16 بهمن شیفت بودم و لااقل برای پنجاه نفر توی برگه ی واکسن شون نوشتم: شونزده/ یازده و حتی این عدد و تاریخ به چشمم آشنا هم نبوده.

پناه بر زمان و امید بهش هم،که دلتنگی و خاطراتی که این روزها باهاشون درگیر هستم رو هم، روزی همینقدر دور و دیر کنه برام.

یه بار در ادامه یه بحثی،یاسین ازم پرسید ازچی من خوشت میاد واقعا؟

اون روز دلم میخواست بگم من توی تو چیزهایی برای دوست داشتن میبینم که تو خودت هم نمیبینی و این هنر منه، ولی فقط چرند و پرند بافتم.حالا کاش یکی بیاد هنرم رو ازم بگیره :)

بعد از تموم شدن ماجرا ها با یاسین هیچ محبتی به دلم ننشست.

رستگار یکبار با حالتی که مشخص بود دروغ نمیگه، بهم گفت که به من قول میده هیچ وقت جز برای بوسیدنم و حکم بازی کردن :))))) رو به رو من قرار نگیره و من هیج،من نگاه.

لابد دور گلوی ما از بس پر از نیشه، جای نوازش هم خون‌مردگی میشه؟

هر چی بود میدونم حق من این روزا ها و این احساسات نبود. حقم نبود که تلاش هام نادیده گرفته بشه و دوست داشته نشم.