سلام

نگفته ها زیاده، نگفته هایی که حاصل مقاومت مقطعی در برابر نوشتنه :/

تیتر وار بگم که ، روزهای آخر سال 99 دو بار عزادار شدیم و روزهای سخت و طولانی و خسته کننده ای بودند.

رفتم یه جا سرکار و ازش اومدم بیرون چون واقعا کنار اومدن با اینکه زنگ بزنم به ملت و دعوت شون کنم که بیاین کلاس های کنکور ما برام سخت بود ، فرساینده و دشوار. اونقدر که فقط یک روز رفتم. تنها گوشه ی دلم که از این تصمیم ناراحته اون قسمتیه که واقعا از اون گروه و آدما خوشش اومده بود:((

دیگه اینکه حالا در مسیر المپیادم ، هرچند خیلی مطمئن نیستم که بتونم کاری از پیش ببرم :)

موسیقی و سلفژ رو با نوشی شروع کردم و خوشحالم :)))

 سردبیر ریحانم و پر از ایده هایی که باید پرورده بشن و من نمیشینم پای کارم مع الاسف.

اما اینجا رو باز کردم که بنویسم ، عصر سختی رو گذروندم  یکی از عمیق ترین دلتنگی ها برای شیراز رو تجربه کردم و حالا اما ، میخوام بگم که اون روزی که 14 تا انتخاب اولم رو شیراز زدم ، آگاهانه این دلتنگی رو پذیرفتم هرچند که حق ما نباشه اما واقعیت اینکه الان اگر شیراز بودم شاید اینهمه دلتنگ مشهد بودم.

بنابراین از خودم انتظار دارم تا روزی که زندگی م دوباره بهم برگردونده بشه به جای غم و آه و یادآوری چیزهایی که علی رغم قشنگی شون دلگیرم می کنند ، حالم بهتر باشه و به جای تمام روزهایی که ممکنه دوباره دلتنگ اینجا باشه لذت ببرم.