در بیست و سه سالگی، با یک ساعت پیاده روی در دمای ۷ درجه رگ سیاتیکم میگیره زیبا نیست؟

یک هفته تا تحویل گزارش کارم مونده و گس وات؟ لپ‌تابم که همه‌ی گزارش کارها توی اونه خراب شده :))))
ولی با این اتفاق متوجه شدم، لیترالی امن‌ترین و قابل اعتماد ترین آدم توی این شهر برام آقای صفرپوره.
روزای اولی که اومده بودم، بهم گفته بود هر مشکلی تو دانشگاه یا خارج اون داشتی بهم بگو و باهام تعارف نکن.
من هیچ‌وقت مشکلات توی دانشگاه رو بهش نگفتم حتی اونایی که حل کردنشون برای من خیلی سخت و برای اون خیلی خیلی آسون بود.
اما درست وسط درموندگی اینکه حالا تو این شهر من لب‌تاپ رو دست کی بدم که بهش اعتماد داشته باشم، چیکار کنم و هیهات و واویلا میدونستم که آخرش بهش زنگ میزنم‌.
من هیچ وقت دقیق متوجه نشدم آقای صفرپور من رو دوست داشت یا چی؟
ولی میدونم الان و بعد از ازدواجش، محبت‌هاش بسیار برادرانه ست، عزیزم گفتن‌هاش مثل عزیزم گفتن‌های امیراسده.
یه مدلی که قند تو دلت آب نمیکنه ولی قلبت رو عمیقا گرم میکنه.

بهش اصرار کردم که لازم نیست واسه تحویل لب‌تاپ باهام بیاد و فقط آدرس بده.
بهم گفته بود وقتی رسیدی زنگ بزن.
زنگ زدم و گفت تو فقط لب‌تاپ رو بده و برو به بقیه‌ش کاری نداشته باش.
من که میرم دنبال لب‌تاپ و نمی‌ذارم اون کاری کنه، ولی واقعا شنیدن این جملات و اون اطمینانی که پشتشون هست خیلی لذت بخشه،خیلی.
اون کاری که برات انجام میده چون هیچی!
دقیقا چون هیچی، چون نداره، هیچ دلیلی جز مهربونی خودش حمایت‌گر بودنش نداره.
نه چون مجبوره یا عذاب وجدان داره یا همچین چیزایی.

حس میکنم خدا یه روالی چیده که زندگی من پر از آدم‌ های خیلی خوب باشه اما اونی که میتونم دوستش داشته باشم آدم خوبی نباشه :)

پست قبلی نه، قبل‌ترش یک کامنت گرفته(متاسفانه خصوصی و غیرقابل تایید.) که: ماشالا دل نیست که اتوبانه:)) و اشاره داره به اون قسمتی که گفتم: از کسایی که تلاش میکنن نزدیک بشن بدم میاد، محمد، رستگار و مهیار.

سالهاست که وبلاگ‌ها خواننده‌ی چندانی ندارن، خیلی جای ناراحتی داره که خواننده های تک و توک هم عاقل و آدم حسابی نیستن‌ و حتی منظور یک جمله‌ی خیلی ساده و واضح رو هم متوجه نمیشن.

کاش دلم اتوبان بود که هم خودم راحت باشم هم شما اینقدر ابله و بی‌شعور نباشی.