هپی فرست هنگ اوت توگدر

از دوران دبیرستان تعریف "لختی" رو یادونه؟ مقاومت هر چیزی برای تغییر سرعت یا جهت حرکت. این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای نمود خاصیت لختی رو در خودم حس میکنم :)) برای ششم آدر بلیط قطار گرفتم و دارم میرم و درونم پر از شادی و غمِ هم زمانه؛ خوشحالم که تولد مریم پیشش هستم و این طلسمِ نبودن کنار همدیگه در تولد ها میشکنه و غمی که هست رو لختی سبب شده که من در درونم دلم نمی خواد شرایط تغییر کنه.

شایدم اگر میتونستم یاسین رو بذارم توی چمدونم و با خودم ببرم لیترالی مشکل دیگه ای نداشتم و تماما شادی بود در درونم.

اما از یاسین بخوانید که تا دو/سه ساعت دیگه اولین بار جایی جز سرکار همدیگه رو می بینیم :)) لذا اجازه بدید این پست رو شب کامل کنم.

 

امشب با‌هم رفتیم سینما و قهرمان رو دیدیم
و بهت گفتم که بلیط شیراز رو گرفتم تو ثانیه‌های نسبتا زیادی رو سکوت کردی و بعدش چندین بار پرسیدی یعنی جدی دارین میرین؟
از سالاد الویه‌هایی که برات اورده بودم هیچی بهم ندادی چون همش برای خودت بود که نوش جانت و عوضش برامون انار آورده بود که الله الله چه قدر خوشمزه بود.
و در نهایت سه بار باهم اسرار رو قدم زدیم حرف زدیم و خندیدیم و پر تکرار کلمه‌ی دنیا بین حرفامون مثل همیشه "دقیقا" بود.

یه جایی توضیح دادی که اون پیام "سفر به خیر"ی که شب رفتنت به یزد بهت دادم، چه قدر خوب بوده و م در واقع باید بگم مرسی مامان! تو بهم گفتی اون پیام رو بدم و چه قدر خفنی :)) که حتی احساسات آدم هایی که اصلا ندیدی شون رو هم خیلی راحت حدس میزنی.
وقتی از هم جدا شدیم از اومدنم با یک پیام تشکر کردی و شکلاتی که قرار باهاش دعا کنیم رو ازم نگرفتی که بری دقیق فکراتو راجع به آرزوت بکنی.

 

لطیف و رقیقیم

راستش  شب امتحان میانترم زبان تخصصی گوشی رو گذاشتم کنار، وبلاگ رو باز کردم و موزیک بی کلام پلی کردم که از تو بنویسم.

چیزی که ازش مطمینم اینه که ته این قصه هر چه بشه تو ارزش یک پست توی وبلاگم رو داری که اگر در آینده ی من خودت نبودی اسمی و یادی از تو و اثری که روی من داشتی باشه؛ تو این روزها به این فکر کردم که میرم شیراز و با ندیدن همدیگه شاید این قصه رها بشه ولی ته دلم از این فکر ترسیده.

سخته ، اما دارم سعی میکنم حواسم رو از صفحه ی گوشیم بگیرم و مدام منتطر روشن شدنش و رسیدن جواب اس ام اسی که بهت دادم نباشم.

کاش، دختر قوی تری بودم و کاش میتونستم خودم بهت بگم که ببین من ازت خوشم میاد از شخصیتت از ادب و وقارت از تیپ مردونت از شوخی های سطح بالا و به جایی که میکنی. آخ که من چه قدر دوست دارم کنار تو دیده بشم که تو شبیه ترین و پسندیده ترین آدمی هستی که توی دوسال اخیر دیدم. شبیه منی و مثل منی و من هزاران موضوع دارم که باهات راجع بهشون حرف بزنم، عاشق ذوق ها مشترکمونم و همراهی های قشنگت توی هر بحثی که باهم کردیم.

خداوندا که چه قدر نوشتن از تو آسونه که چه قدر غم نیست چه قدر همه چیز با تو و راجع به تو آروم و لطیفه :)

من در وهله اول امیدوارم که همیشه خوب باشی، آینده برات سراسر شادی و فرصت های خفن باشه که خیلی زیاد توانمندی؛ در قدم بعدی ارزو میکنم که توی تمام این مسیر من هم کنارت باشم که تمام خیابون های شهر خودمون و شهرهای دانشگاه هامون ما رو با هم ببینن که از خودت حمایتگر بودن و مشوق بودن رو یادبگیرم و بریم برای ساختن؛ زدن این حرف ها خیلی زیاده رویه زمانی که بین ما چیزهای زیادی نیست، حرف جدی ای نیست اما چون به خودم قول دادم این ماجرا رو توی ذهن خودم پیش نبرم میخوام هرچی که فکر میکنم رو اینجا بنویسم و بعدش همه چیز رو بسپرم به دست خدا و کاینات و مادر آف نیچر.

تو بعد از هزار سال من رو دلگرم به جایی جز شیراز کردی طوری که دیگه رفتن برام یک اولویت بی رقیب نیست، من فهمیدم حوصله ی صحبت های طولانی رو دارم، نوشتن جملاتی که پشتشون ازت خوشم میاد هست رو هنوزم بلدم،  میتونم شیطنت کنم.

یاسین، خوب باشی، دلم میخواد یه روزی که خیلی دور نیست از این بگم که چیزهایی که نوشتم دو طرفه بوده و تو برای ماندن آمدی :) و حتما اونروز این نوشته رو برات میخونم.

به قول من و به قول تو حتما که خیر در ما وقع است :)))