تو خیلی دوری :)

دلم میخواد که نترسم، اما تا درسام تموم میشه، تا کارام جمع و جور میشه تا چشمام رو میبندم فکر اینکه ماه ها قرار نیست ببینمت چنان هجوم وحشیانه‌ای میاره به مغزم که حد و حساب نداره. چون بالاخره جرئت کردم و ازت پرسیدم که عید میری یزد؟ و جواب همونی بود که حدس میزدم.

یعنی میخوام بگم هر آنچه که هست، نگرانیه، ترسه، نا امنیه و من چه قدر زیاد محتاج یه خبر خوبم  :(

خدایا، میشه خودتو نشون بدی؟

اعصابم خرده، در واقع عصبانیم.
اصلا کی به اینا گفت امتحانای معارف رو بندازن عقب.
من نمیخوام تا فاکینگ ده بهمن اینجا باشم.
نمیخوام امتحانای تو حضوری باشه؛ نمیخوام وقتی میام تو نباشی.
من در واقع میخوام که امتحانات مجازی بشن.
منم دوزادهم با دانشگاه بیام مشهد.
بعدش بگم خودم برمیگردم و تا بخوام خودم برگردم چهار هفته‌ی اول ترم ما و اونا مجازی بشه.
خدایا پلیز، فقط چهار هفته و امتحانای یاسین.
همین الانشم تو خوابگاه کلی سرفه‌ای و عطسه ای داریم.
من بهت گفته بودم که ما رو درگیر پیچیدگی‌های دنیا نکنی و تو ما رو انداختی تو پیچیدگی‌های خودمون و بعدش تازه از همدیگه دورمون هم کردی؟ سریسلی؟
مامانم میگه که نترسم، که اون هست وقتم هست
ولی من میخوام برم و این التهاب رو تمومش کنم؛ نمیخوام برام بی اهمیت بشه.
میخوام روشن بشه.

به هرحال، کی دیده غم بمونه

تصمیم‌ها و شجاعت

اون اوایل که با یاسین آشنا شده بودم و از آهسته پیش رفتن همه چیز ملول بودم، یک بار نوشتم که کاش اونقدر شجاع بودم که میومدم بهت میگفتم ببین من رییلی ازت خوشم میاد.
تا اینکه گذشت و گذشت همه چیز با همون آرومی اما شیرین و دلچسب جلو رفت.
حالا تصمیمم رو گرفتم، با مامانم حرف زدم و اون جمله‌ی آخر مامانم که گفت : تو قبل از اینکه یه دختر باشی یه آدمی و تو بیان احساساتت درست به اندازه‌ی هر آدم دیگه‌ای که برحسب اتفاق شاید پسر باشه، حق داری؛تیر خلاص رو زد.
خلاصه که امشب باید سمینارت رو تحویل بدی ، احتمالا فردا پس فردا یه دنیا داستان برات تعریف کنم که در نهایت بهت بگم ، توی جمعی که در غدیر داشتیم، عظیمی هم پسر خوب و دوست خوبیه، برزکار و سحابی هم؛ اما من با هیچ‌کدوم از اونا به اندازه‌ی تو وقت نگذروندم یا با هر پسر/دوست دیگه‌ای که جمع های دیگه بهم دادن.
و این به این معنیه که برای من، چیزی بیشتر از دوستی وجود داشته و حالا از اینکه من دارم این حرف رو میزنم، شرمنده نیستم بلکه چیزی که برام مهم‌تره اینکه از حالا به بعد بدونم جایگاهم چیه و حد و مرزهام رو چطور باید تعیین کنم :)

تو عادتم دادی به ریشه داشتن

پنج صبحِ روزی که دارم برمیگردم شیراز، برای تو نوشتم که:

ادامه نوشته

پس این روزا چیا یادگرفتی؟

دوست داشتم اتفاقات رو به ترتیب زمانی بنویسم اما، حضوری شدن امتحانا برام الان مهم ترین و تلخ ترین اتفاقه. نه چون از امتحان حضوری میترسم، چون دلم نمی خواد دوباره برم شیراز،چون زندگی مشهد خیلی روال و آرومه.میرم سرکار، ورزش می کنم، یاسین رو می بینم و شکیبا و نگین و فائزه رو.

اما خب نه تنها امتحانا رو حضوری کردن که تاریخشم ده روز آوردن جلو :))) اینکه بخوام آخر هفته ی دیگه برگردم شیراز خیلی سنگین و بد بود، سرکار بودم که فهمیدم و مثل تمام اخبار خوب و بدی که تازگی ها بهم می رسه، به یاسین گفتم و ادامه دادم همین امشب میرم حرم دخیلی ببندم، گندمی نذر کبوترای حرم کنم یا یه چیزی تو این مایه ها به شوخی گفتم اما اون پرسید که میخوام که باهام بیاد حرم؟

خلاصه که در ناامیدی مطلقم :)) گویا که ترم دیگه هم حضوریه و این یعنی برررم تا عید که بده واقعا بده.

خدایا جدی جدی اون زمان که خودمو شرحه شرحه میکردم واسه رفتن کجا بودی پس ؟ حالا قضیه تا حدی منطقیه شرایط مجازی بالاخره یه روزی تموم میشد اما تو بگو چرا مشهد رو اینقدر دلچسب کردی!؟

نکه ناراضی باشم یا بخوام دیگه دلچسب نباشه ، اصلا. فقط خیلی خیلی توی دلم و فکرم آشوبه همین، دلم میخواد یادم بمونه که همیشه چیزی که تو برام خواستی بهترین بوده و این دو روز وقتی ته چاهم همین فکره که نجاتم میده.

 

دیگه اینکه،چیزی هست که دلم نمیخواست اینجا اثری ازش باشه. اما فهمیدم روا‌داری و آبروداری تو این قضیه بیهوده‌ست چون خبرش به خیلیا رسیده.حالا که گذشته باید به خودم یادآوری کنم رمز روابط خوب و پایدار "حفظ یک فاصله‌ی معقوله". اما باید بگم خوشحالم که اگر به کسی مهر و محبتی کردم، اگر ازش با اشتیاق و علاقه حرف زدم قبل از اینکه برای شخص مقابل باشه، اون کار رو انجام دادم چون خودم رو خوشحال میکرده و  هیچ وقت تا ابد بابتش شرمنده نیستم و خودم رو ملامت نمی‌کنم و حس حماقت بهم دست نمی‌ده واقعا.

به هرحال زندگی پر از دورشدن ها و از دست دادن هایی که باید هندل بشن دیگه، چاره چیه.

از اونجایی که حس می‌کنم ننوشتن از این روزامون حیفه ، اجازه بدید شرحی بر حرم بگم‌؛)

خلاصه که با هم رفتیم حرم، البته چون چادر نداشتم دم در تو همون حجره ها ایستادیم و سر اینکه چی نذر کنم کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ، قبل از اینکه یاسین رو ببینم با خودم گفتم اگر بخواد بگه حالا اشکالی نداره و سعی کن وقتی اونجایی بهت خوش بگذره و اینا قطعا میزنم زیر گریه،( یعنی کلا از ظهرش که فهمیده بودم باید برم منتظر بودم یکی بهم بگه بالا چشم ت ابروعه تا بزنم زیرگریه) ولی خب وقتی رسیدیم به همدیگه و شروع کردیم و راجع بهش صحبت کردن فقط ابراز ناراحتی بود و هم دردی. اینکه میدونی کجا و کی چی بگی بهترین اتفاق ممکنه :)

من خوشحالم که هستی، که اینقدر شبیه منی که میتونم تمام مدتی که داری راجع به پروسه ی تهیه و ارایه ی سمینارت حرف میزنی تو چشمات نگاه کنم و کیف کنم، همیشه همینقدر خوب بمون لطفا

اگر از شروع زمستون پرسیده باشید

ادامه نوشته