دوست داشتم اتفاقات رو به ترتیب زمانی بنویسم اما، حضوری شدن امتحانا برام الان مهم ترین و تلخ ترین اتفاقه. نه چون از امتحان حضوری میترسم، چون دلم نمی خواد دوباره برم شیراز،چون زندگی مشهد خیلی روال و آرومه.میرم سرکار، ورزش می کنم، یاسین رو می بینم و شکیبا و نگین و فائزه رو.
اما خب نه تنها امتحانا رو حضوری کردن که تاریخشم ده روز آوردن جلو :))) اینکه بخوام آخر هفته ی دیگه برگردم شیراز خیلی سنگین و بد بود، سرکار بودم که فهمیدم و مثل تمام اخبار خوب و بدی که تازگی ها بهم می رسه، به یاسین گفتم و ادامه دادم همین امشب میرم حرم دخیلی ببندم، گندمی نذر کبوترای حرم کنم یا یه چیزی تو این مایه ها به شوخی گفتم اما اون پرسید که میخوام که باهام بیاد حرم؟
خلاصه که در ناامیدی مطلقم :)) گویا که ترم دیگه هم حضوریه و این یعنی برررم تا عید که بده واقعا بده.
خدایا جدی جدی اون زمان که خودمو شرحه شرحه میکردم واسه رفتن کجا بودی پس ؟ حالا قضیه تا حدی منطقیه شرایط مجازی بالاخره یه روزی تموم میشد اما تو بگو چرا مشهد رو اینقدر دلچسب کردی!؟
نکه ناراضی باشم یا بخوام دیگه دلچسب نباشه ، اصلا. فقط خیلی خیلی توی دلم و فکرم آشوبه همین، دلم میخواد یادم بمونه که همیشه چیزی که تو برام خواستی بهترین بوده و این دو روز وقتی ته چاهم همین فکره که نجاتم میده.
دیگه اینکه،چیزی هست که دلم نمیخواست اینجا اثری ازش باشه. اما فهمیدم رواداری و آبروداری تو این قضیه بیهودهست چون خبرش به خیلیا رسیده.حالا که گذشته باید به خودم یادآوری کنم رمز روابط خوب و پایدار "حفظ یک فاصلهی معقوله". اما باید بگم خوشحالم که اگر به کسی مهر و محبتی کردم، اگر ازش با اشتیاق و علاقه حرف زدم قبل از اینکه برای شخص مقابل باشه، اون کار رو انجام دادم چون خودم رو خوشحال میکرده و هیچ وقت تا ابد بابتش شرمنده نیستم و خودم رو ملامت نمیکنم و حس حماقت بهم دست نمیده واقعا.
به هرحال زندگی پر از دورشدن ها و از دست دادن هایی که باید هندل بشن دیگه، چاره چیه.
از اونجایی که حس میکنم ننوشتن از این روزامون حیفه ، اجازه بدید شرحی بر حرم بگم؛)
خلاصه که با هم رفتیم حرم، البته چون چادر نداشتم دم در تو همون حجره ها ایستادیم و سر اینکه چی نذر کنم کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ، قبل از اینکه یاسین رو ببینم با خودم گفتم اگر بخواد بگه حالا اشکالی نداره و سعی کن وقتی اونجایی بهت خوش بگذره و اینا قطعا میزنم زیر گریه،( یعنی کلا از ظهرش که فهمیده بودم باید برم منتظر بودم یکی بهم بگه بالا چشم ت ابروعه تا بزنم زیرگریه) ولی خب وقتی رسیدیم به همدیگه و شروع کردیم و راجع بهش صحبت کردن فقط ابراز ناراحتی بود و هم دردی. اینکه میدونی کجا و کی چی بگی بهترین اتفاق ممکنه :)
من خوشحالم که هستی، که اینقدر شبیه منی که میتونم تمام مدتی که داری راجع به پروسه ی تهیه و ارایه ی سمینارت حرف میزنی تو چشمات نگاه کنم و کیف کنم، همیشه همینقدر خوب بمون لطفا