تجربه‌ی سه‌بارِ اخیر چمدون بستن برام سراسر بغض و ناراحتیه؛ خصوصا بار آخر که یک تراژدی تمام عیار بود.
گوشی به دست، گریه می‌کردم و وسیله جمع میکردم‌.
عجیبه که چطور ممکنه یکی از لذت‌بخش ترین کارها، اینقدر زجرآور بشه برای آدم.
یا توصیف بهترش اینه که چطور آدمیزاد حق دخل و تصرف در دوست‌داشتنی ترین لحظات زندگی‌ش رو به بعضی‌ها میده که احساساتش نسبت به چیزی که سابقا، خوشیِ تمام‌عیار بوده رو به شکل دیگه‌ای تغییر بِدَن!

من واقعا تلاش میکنم‌ گذر کنم و دقیقا در زمان‌هایی که توی لِوِل خوبی هستم، اتفاقات در مسیر عکس من شدت میگیرن، یک‌بار خاطرات، یک‌بار بازخواست بقیه و تلاش برای پاسخ دادن به سربسته ترین حالت ممکن، یک‌بار مرور خاطرات آدم‌هایی که از دور ما رو می‌دیدن و راجع بهش حرف میزنن و می‌پرسن‌.
میرم شیراز و حالا حالا‌ها برنمی‌گردم :(

اینطور که اینستاگرام میگه، سه سال پیش مثل امروز نتایج نهایی کنکور اومده بود.

و چه روز و چه شبی بود دختر! روی زمین راه نمی‌رفتم. دعوای شدید تو خونه برام مهم نبود، اینکه وسط اسباب کشی هستیم مهم نبود، هیچی جز واقعی شدن آرزویی که یک‌سال چشمام رو بسته بودم و بهش فکر کرده بودم مهم نبود؛ آروزی به موقع برآورده شده‌ی عزیزم.

فرسنگ‌ها با سوگند اون روز فاصله دارم؛ نه از روی چسناله که حقیقتا روزهای سخت ابن سه سال از روزهای فراغت و آسایش بسیار بیشتر بوده و نتایجی داشته که به وضوح تفاوت ایجاد کرده و خب همینه زندگی، نه؟

بسیار زمان گذشته، بسیار اتفاقات افتاده اما من، هنوزم اون اتوبوس خط ۱۷/۱ رو، اون لبخند سراسری صورتم رو، اون سرِ تا گردن توی گوشیم رو یادمه.چه خوب که احساسات آدم به لحظات و جریانات فراموش میشه.

همه چیز خوب و رواله، یهو دلت میگیره، گریه‌ت میگیره، غم دنیات رو میگیره، سیاهی همه جا پخش میشه یه چیزایی یادت میاد و از خودت می‌پرسی جدی اون روزهایی که با تمام قلبم دوستشون داشتم، تموم شدن؟

بچه‌ام

چند هفته پیش، داشتم به رَسی میگفتم، آخرش کاشف به عمل میاد (یا شایدم کاشی) که من با وجود این علاقه‌ی بسیار زیادم به بچه داشتن، یا بهتر بگم "مادر بودن" نازایی چیزی هستم.( ناکامی ، انتهای تمام علایق شدیدم.)
حالا خلاصه بچکِ عزیزم، اگر زندگی طوری پیش‌ رفت که در مسیرم با مردی آشنا شدم که تونست پدر درخوری برات باشه‌، اگر اونقدر خوش‌شانس بودم که این‌بار، آدم نرمالی بود، دوستم داشت، سراسر طرحواره و ترس نبود، بچه دوست داشت و تصمیم به داشتنت گرفتیم، میخوام از همین حالا بدونی که چه‌قدر منتظرم ببینمت، به قول هاجر ببینم چطور آدمی هستی؟ صدات چطوریه؟ وقتی می‌خندی یا گریه میکنی چه شکلی میشی؟ بستنیِ چه طعمی دوست داری؟ هری‌پاتر پِرسِنی یا ارباب حلقه‌ها پِرسِن؟
چطوری میخوای من و پدرت رو بپیچونی؟ اسکیت بیشتر دوست داری یا دوچرخه؟ قهوه یا چایی؟
آروم و کتاب‌خونی یا شَر و از دیوار راست بالا برو؟ استقلالی میشی یا پرسپولیسی؟ تو تهدیگ‌ها کدوم رو از همه بیشتر دوست داری؟


بچک عزیزم! جهان منحطی داریم، پر از آدم‌های خاکستریِ تیره و سیاه.
اما تو رو نزدیک به روشن‌ترین هاشون بزرگ میکنم و ما در تمامِ ناکامی های حاصل از روزگار و خاکستری تیره‌ها، کنارت خواهیم بود.
حتی اگر CEO خفن‌ترین انستیتو دنیا هم بشم، در سال های اول زندگی‌ت کنارت میمونم،
برای تمام عصر‌های بهاری، تابستونی، پاییزی و زمستونی برنامه‌ی عصرونه‌ای خواهیم داشت که ما رو کنار هم جمع کنه تا از روزمون بگیم.
تصمیمم برای شب‌هایی که خیلی خوشحال یا ناراحتیم، پیتزا درست کردنه! این مدلی که خودمون خمیر درست کنیم و با هرچی تو یخچال داریم پیتزا بسازیم که شادی‌مون بیشتر و یا غم‌مون کمتر بشه.
حتی اگر ما آخرین خانواده‌ی پایبند به رسوم باشیم‌، باز هر شب یلدا انار میخوریم و داستان های خفن میخونیم، چهارشنبه سوری باهم اش و آتیش درست میکنیم و برای عید خرید میریم و شیرینی هامون رو خودمون میپزیم.

سفر! بارها سفر خواهیم رفت، با ماشین و کوله و چادر میریم و با هواپیما و هتل و شیک و لوکس هم! تمام ایران رو و جاهایی در جهان رو هم!

آب‌بازی و گِل بازی میکنیم، سرسره‌های برعکس بالا میریم، از در خونه تا سر کوچه رو میدوئیم، لبه‌ی جدول راه میریم و بعد بارون‌ها از روی گودال های کوچیک آب میپریم؛ از افتادن و اشتباه کردن نمی‌ترسیم و یاد میگیریم زخم‌ها خوب میشن، حتی دردناک ترین هاشون؛ اما تو حواست باشه زخم نزنی! واسه‌ی این کار باید خودت رو خیلی خوب بشناسی بحثش مفصله، حالا میگم برات.

زهرا میگه هر وقت دیدید سوگند با دقت تمام سرش توی گوشیشه یعنی داره استوری پیج‌ِ روانشناسی کودکش رو میخونه :)))) و همینطور هم هست؛
عزت نفست مادر! عزت نفس که از پِی ش صدتا چیز میاد، خلاقیتت، تعامل اجتماعیت،تصمیم گیری‌هات، مواجهه‌ت با شکست، نظرت راجع به خودت، واقع‌بینی‌ت ، ریسک پذیری‌ت!
ولی تو نگران اینا نباش من خودم حواسم بهشون هست در واقع بهتون ♡
قول میدم اون روزی که تو خواستی تصمیم های مهم‌ت رو بگیری، خودم طوری رفتار کرده باشم که بتونم بهت بگم: من توی زندگیم افتخارات زیادی کسب کردم تو هرکاری میکنی واسه خودت بکن ؛)
و این رو بِدون که حتی اگر با تصمیم‌ت مخالف باشم، حتی اگر شکست بخوری باز هم جات در آغوشم خواهد بود.
تلاش می‌کنم ذهن‌ت رو در هنر، علم و سازندگی باز نگه دارم، اما بچکم چهارچوب در زندگی و روابط لازم و مهمه! ما در خانواده‌مون خط قرمز‌هایی خواهیم داشت که بدون اونها زندگی درست پیش‌ نخواهد رفت؛
شاید بعضی وقتا دلیل‌شون رو نفهمی اما وقتی خودت بزرگتر بشی و جهان و آدم‌ها رو ببینی متوجه میشی چی میگم ؛)

من تلاش میکنم مادر کافی‌ای باشم اما باید بدونی چیزهایی در جهان هست که در تجربه کردن‌شون تنهایی، من کنارت هستم اما احساسات و سختی‌هاش برای خودتن، اما در واقع برای "ساختن خودت"؛ دشواره اما بخشی از زندگیه، بهت یادخواهم داد که غم‌ها رو چطور بپذیری و حل‌شون کنی و پاترونوس خودتو بسازی ؛)
واقعیت جاری در جهان زیستی و تکاملی اینکه بخش قابل توجهی از تو رو خودم خواهم ساخت ؛).
تمام تلاشم رو میکنم که بهترین چیزی بشی که توی زندگیم ساختم ! دوسِت دارم، دوست داشتنی که شکست نمیخوره، تموم و کمرنگ نمیشه‌.
از یک روزی مادرت خواهم بود فرداش هم همینطور و تمام فرداها و روزهای بعدش، حتی زمانی که دیگه توی این دنیا هم نباشم♡

پ.ن۱ : امیدوارم وقتی چند سال دیگه این نوشته رو میخونم یادم بیاد رسی کی بود :))))

پ.ن۲: هزارسال بود میخواستم چنین چیزی بنویسم.

پ.ن۳: جالب نیست که هیچ اتفاق و آدم بدی، منو هیچ‌وقت نسبت به بچه‌دار شدن ناامید نکرده؟