امروز با مریم صحبت می‌کردیم و اشاره کرد که: پشمامش از اینکه من بعد از یک سال رها نمیکنم.

امشب ساعت که از ۱۲ بگذره دقیقا میشه یک‌سال، از اون روزی که باهم رفتیم چالیدره، کیک شکلاتی برده بودم، حرف زدیم و برگشتنا دور میدون مادر تو یک تاریکی عجیب غریب شروع کردم به صحبت کردن؛ با فعل جمع حرف میزدم و تمام چیزایی که حفظ کرده بودم یادم رفته بود.

افسوس که بعید بدونم بازم در زندگیم بتونم اون سوگندی باشم که با تو( برای تو؟!) بودم.جسور و نترس و خوشحال.

حرفام که تموم شد، بهم گفت چشمام‌ رو ببندم و بعدش اون جعبه موسیقی که ماه‌ها قبل گفته بودم دوستش دارم رو بهم داد،همونی که دیروز تو تمیز کردن کتابخونه دیدمش و دنیایی که سعی می‌کردم از صبحش آوار نشه، شد. آوار شد. حرفای خوبی شنیدم و چیزهایی بدی دیدم.حیف که لحظه‌های خوب زندگی من همیشه موازی با یک غم خیلی بزرگن.

حیف که اینا رو با خوشحالی نمی‌نویسم؛ میشد باشی که الان آینده برام سخت و پرچالش باشه ولی تاریک نباشه، تموم شدن درسم و برگشتن به این شهر برام شده عزا.چطوری برای همیشه برگردم و تو برای همیشه نباشی؟